تبلیغات
سایت

سایت
ساعات خوشی برای شما آرزومندیم.
نظر سنجی
سیزین نَظَریز بو وبلاگا نَمَنَدی؟








١ - چپه گرمک
خواجه سید عبدالغفور آغا از سرامد های قدرت در ولایت ما بود .هیچ والی
ولایت نبود که به گپ او نکند . هانش هان ونی اش نی بود ، قاضی ولایت دو
دسته برایش تسلیم بود به اصطلاح خودش قوماندان پولیس تعیین میکرد
کسی بالای گپش گپ زده نمیتوانست . ملاامام مسجد جامع شهر درهیچ
نماز جمعه نبود، که ا زخیر وذکر او یادی نکند . با مدیران وکار مندان پائین
رتبه در یک دستر خوان نان نمیخورد .
بیاد دارم زمانیکه شاه به ولایت ما آمد ، اولین نفری که در میدان هوایی
ولایت از او پذیرایی کرد؛ سید عبدالغفور آغا بود. شاه با او دست داد، واو هم
دست های شاه را بوسید. پیش از نماز جمعه بالای منبر رفت وگفت : که
شاه سایهء خدا در روی زمین است . هر کسی که دست اورا ببوسد ، آتش
دوزخ بالایش حرام میشود . پسان ها آوازه انداخت که چون خود او دست ها
شاه را بوسیده است هر کسی که میخواهد آتش دوزخ بالایش حرام شود
دست های اآغا را ببوسد .
خلاصه اکثر دوسیه های گنهکاران وبیگناهان را پیش از آنکه پای آن به
محکمه کشانیده شود آ غاشخصأ فیصله میکرد وفیصلهء او برای مردم ولایت
ما نیز پذیرفتنی بود وآغا هم همیشه طرفداری کسی را میکرد ، که پولدار تر
وبغل گرمتر بود . اکثر مردم به این موضوع پی برده بودند ولی کسی چلل
نمیکرد ؛ زیرا میترسید که ا غا خبرنشود ، اگرآغا بوی بر میشد کاری میکرد
که خاک خشک در دیوار خانه وی بچسپد . روز روشن را سرش شام تاریک
میساخت .چنان برباداش میساخت که درروز ستاره های شب را میدید . وبه
اصطلاح پوستش را کاه پر میکرد .
یک روز سید شفیع دار داری کفتان صنف ما بچه سید عبدالغفور را که پسر
تنبل وبی تربیتی بود به دستور مدیر مکتب کفپایی برداشت . فردا هم مدیر
مکتب وهم کفتان صنف هردو را گم کرد هردو را چنان پشت نخود سیاه
فرستاد که تا امروز کسی به اصطلاح سوانح آنها را نخواند .
روزگار مادی آغا چنان بلند بود که کسی با بال وپر شکسته بطرف او پرواز
کرده نمیتوانست .اوگاری توسن زمانه را دو اسپه میدواند .
آغا در ظاهر مردی قد بلند و لاغر اندام بود . خط ها چهره اش بی نظم بنظر
میرسید بینی برگشته اش مثل نول عقاب تمایل بی موجبی به پائین داشت
. چشمان سبز ودرشت اش که هنگام سکون برجسته تر میشد . سرشار از
کینه توزی او بود . موهای زردش را که به پائین شانه میکرد پیشانی او را
خورد تر نشان میداد . همیشه پیراهن وتنبان سفید میپوشید وتسبیح
یکصدو یک دانه یی شاه مقصودی در دست میگشتاند .وقت راه رفتن سرش

را بلند میگرفت تا اور ا با غرور وسر شار نشان بدهد . دریک کلام او
خوشگذران ومغروری بود که از فردا اندیشه نداشت .
اما زمانه هیچگاهی به ساز دایمی کسی نمیرقصد ، میخواهد بگوید ، که من
مستقل واستوار هستم و با آغا ساز رقابت نواخت .
اوایل تا بستان بود وهوا چنان گرم وتفت زا که حتا مرغان خنیاگر نیز به
گوشه ها غلطیده بودند . ؛ صبح نفس های تازه به دنیا ی هستی می دمید ،
مردم با بی حالی از گرمای شب، کار روزانهء خویش را آ غاز میکردند که
برنامهء روزانه رادیوی افغانستان قطع شد وبجایش سرود های میهنی واتن
محلی پخش شد . در دهن دروازهء ولایت بجای پولیس سر بازان قوا ی
مسلح ایستاده شدند .روز روال عادی اش را از دست داد . یکبار غریو بر
خاست که جمهوریت شد . بچه ها ودختر های دارالمعلمین که یگانه مرکز
تعلیمات عالی در ولایت ما بود با گفتن شعار های زنده باذ جمهوریت به جاده
ها وسرک ها ریختند . از فردای همان روز در کشور ما جمهوریت اعلان وگلیم
شاهی بر چیده شد .
آغا در اوایل عصبانی بنظر میر سید . ولی بزودی لباس جدید سیاسی اش را
پوشید ودر نماز جمعه متاع اش را که طرفداری از جمهوریت بود به بازار
پیشکش کرد .
هنوز آب در روده های جمهوریت گرم نامده بود که والی ، رئیس محکمه ،
قوماندان پولیس ، ودیگر رهبران ولایت ما یکی پس دیگری پی کلاه شان
رفتند و بجای آنها آدم های جدید ،که درس خوانده ودانشگاه دیده بودند.
نشستند . اهسته آهسته زمانه ساز پیروز ی اش را مینواخت وآغا را به باد
فراموشی میسپرد . والی جدید اصلأ به
آ غا نگاه نمیکرد . قاضی جدید خوداش تصمیم میگرفت ، حتا ناظر خاص آ غا
را به خاطر قتل عمدی زندانی ساخت . پسر کا کا ی آ غا قریب به اعدام برابر
شود . اصلاحات جدید مالیاتی زمین بیخ زمینداری آ غا را سست کرد. پسر
آغا را بخاطر نقل ، مکتب گریزی ، وتنبلی از مکتب کشیدند .حتاداماد
ودخترآغا زیر بار دستو رات وی نمیرفتند . دگر به اصطلاح قصه آ غا مفت
شده بود .
در رگ های خواب بردهء ولایت ما جنب وجوشی تازهء دمید . جای خر واسپ
را موتر وسرویس های دولتی گرفت . سرک های قیر یا اژدهای سیاه بی
سرو دم در دل کوها ودشت ها کشیده شدند .مردم برای اولین بار آدم هارا
در صندوقچه های متحرک که آنرا تلویزیون میخواندند دیدند . دشت های بی
آب وعلف را سبز وخرم ساختند . مردم به چشم سر میدند واز یکدیگر
میشنیدند . که دولت جدید گاو های اصلاح شده را از روسیه اورده که وزن
وکتگی آ نها دو ویا سه مرتبه از گاو های پچل وشیر سوختهء وطنی کرده
بزرگتر بود ، هم شیر زیاد میدادند وهم چاق وچله بودند . پسان ها به
مشوره وتر نر ان گاو های ماده وبقه طلب وطنی را با گاو های نر روسی
جفت گیری کردند وگوساله های جدیدی به دنیا پیشکش کردند که هم قواره
شان به گاو میماند ، وهم چاق وچله بودند . خلاصه مردم ولایت ما احساس
کردند که ما هم از دنیایی پیشرفته چیزک های گرفته ایم .

خدا چا قوی سید عبد الغفور آ غا را که نامش آهسته ، آهسته در حال گل
شدن بود دسته داد
روز اول عید قربان بود چشمان پر درخشان ولایت ما شاهد جنب وجوش بی
مانندی بودند . که از سنگ وچوب بر میخاست . مردم با لباس های جدید
ولبان پر خنده در مسجد جامع شهر گرد آ مده بودند . تا نماز شکرانهء خلیلی
را به در گاه یزدان بر پا دارند . پس از ختم نماز که هنوز خطبهء عید خوانده
نشده بود.سید عبالغفور
آ غا با عصبانیت مکرافون را از دست ملا امام مسجد قاپید وبا آواز بلند صدا
کرد :
((ای مرد مسلمان امروز روز عید نی بلکه روز مرگ ناموس ودین تان اس .
او بی غیرت ها ! والی جدید هرچی که کردما قورت کدیم وچیزی نگفتیم .
اگه سرلچی وپای لچی ره مود ساخت چیزی نگفتیم وقورت کدیم، اگه
فاکولته ساخت وبچه ودختره پالوده پالوشاند چیزی نگفتیم وقورت کدیم ،
بالاخره هر مرداری که کد چیزی نگفتیم و قورت کدیم . اما امروز ای بی
ناموسی ره که گاو های مسلمان زیر پای گاو های کافرروسی انداخت قبول
کده نمیتانیم ! ای کافر از دین گشته نکتایی پوش که امروز ده نماز عیدام
نامده میخایه که نسل ، نسل مارا کافروبی دین بسازه ! اومردم از خدا وایه
کنین ای بی ناموسی ره قبول نکنین ! جهاد سر تان فرض شده . بخیزین
وقیام کنین وگاو های روسی کافر بکشین ! گوشت های شانه آتش بزنین و
آ خرت کمائی کنین ! کلمهء تکبیر الله اکبر .. الله اکبر ! اگر کسی الله اکبر
نمیگه وده جهاد شریک نمیشه او هم کافر وروسی است سرش از زدن
ومالش از تاراج اس ! بخیزین قیام کنین الله اکبر ! الله اکبر !... ))
مردم همه به یکصدا الله اکبر گفتند ودر سرک ها وجاده ها ریختند . قیام
شروع شد .هرکس هرچی که در خانه داشت چاقو ، پیشقبز ، تلوار ،
شمشیر ، تفنگ وتفنگچه با خود گرفته و بطرف فارم دولتی شتافتند . گاوها
را کشتند فارم زراعتی را به آتش کشیدند وبطرف ولایت براه افتادند .
فضای وحشت وکشتار وقیام سراسری در ولا یت ما آغاز شد .
رئیس دولت شخصآ دخالت کرد وهیآتی را به ولایت ما فرستاد ، والی
واراکین جدید به مرکز خواسیته شدند وخواجه سید عبد الغفور آغاسر
پرست ولایت ما مقرر شد این را میگویند چپه گرمک . پایان
شهر هامبورگ اول اگست ٢٠٠٠

٢-یاد فراموشی
در این روز ها غم بغمه دل خان لالا شده بود .تنظرش می رسید که بلقس
غم بلا برده را در دل سبیل مانده اش می شنود . دلش به بلای بی درمان
غم خوری دچار شده بود. غم جنگ ودعوای دخترش فریده باشوهر جلمبرش
غنی غم بیکاری وبی روزگاری پسر آغا شم شمش فرید که نه از درس
ومکتب شد ونه کدام کار وبار پیداکرد . غم بلوای خوری گل عیال داریش که
دگر در قصه خان لالا نبود وبه اصطلاح در دهن او پیاز ریزه نمی کرد . غم کار
وبار خودش که در این روز ها لق وپق شده بود این غم ها همه . دست
بدست هم داده خان لالا را پژ مرده وپرموچ وبه اصطلاح پکو ساحته بود .
هنگا میکه خان لالا از خواب بیدار شد ، آ سمان صاف بود ، هوای پاک
وسردی از کلکین به درون خانه می دمید. آ فتاب هنوز نبرامده بود اما
روشنایی کم رنگ آن در افق شرق قد بلندک میکرد .
خان لالا در بکس کار خود خوراکه صبح وچاشت خود را گذاشت ویا هو گفته
از خانه بر آ مد . موتر تاکسی اش را روشن کرد ، ویکراست بسوی میدان
هوایی روان شد . در قطار طولانی که پیش از او پر شده بود، جا گرفت و به
امید رسیدن به نوبت یک چشم خواب مرغی کرد . هنگامیکه نوبت او رسید آ
فتاب نیز یک نیزه بلند شده بود ونور پر درخشش آ ن بر چشمان بیدار خواب
خان لالا میتا بید .پیر مرد قانقرویی که خستگی مسا فرت از چشمان آ بی
او پیدا بود ، در موترتاکسی خان لالا نشست و برایش آ در س هوتل اتلانتیک
را که در مر کز شهر بساط پهن کرده است ، داد وخودش در سیت پشت سر
آ رام لمید .
خان لالا هی میدان وطی میدان ر اهی شهر شد . از ده سالی که در شهر
هامبورگ آ لمان تاکس رانی می کرد بار ها این راه ها را پیموده وسنگ و
چوب آ نرا بلد بود . میدانست که کدام چراغ سبزو کدام سرخ میشود برای
او همه چیزعادی بود ساختمان های دوکنار سرک ، خانه ها وقصر های
قدیمی وبا شکوهی که سالیان درازدر منطقهء
(( ایپندورف وروتن باوم شاسه )) لنگر انداخته بودند به نظرش یکنواخت
می آ مد ند .
خان لالا غرق در گرداب خیا لهایش بود .از گو لایی( دامتور) بطرف راست
پیچید . از پل( کنیدی) که( بینن الستر) را از( هوزن الستر ) جدا می کند و در
چهار سمت آن ساختما نهای قدیمی زیبایی قد بر افراشته اند گذشت
ونزدیک ایستگاه مرکزی ریل رسید . ودر برابر چراغ سرخ ترا فیکی که
بسمت راست آن ( اخمن پلتس) ایستگاه تاکسی های مرکزی هامبورگ
ودر سمت چپ آن سرک هوتل اتلا نتیک قرار داشت ، ایستاد . به ایستگاه
تاکسی ها که دید باورش نمی آمد ایستگاهی که همیشه پر از تاکسی می
بود تقریبا خالی است . خدا ، خدا می گفت که زود چراغ ترافیکی سبز شود
تا پیش از آ نکه کدام تاکسی دگری داخل میدان شود او زود تر در ردیف جا
بگیرد . چراغ سبز شد وخان لالا موترش را ریز داد وبدون اینکه پیر مرد

سواری را به هوتل اتلا نتیک برساند داخل میدان تا کسی ها ( اخمن پلتس
) شد شماره موتر های آ خری را نوشت وسیت موتر ش را کمی پشت سر
کشید ، چشمانش را بست ودوباره روی کش غم هارا برروی خود کشید
ویک چشم پینکی رفت .
چند لحظه سپری نشده بود که پیر مرد سواری از آواز هارن موتری بیدار شد
. چشمانش را مالید وپس از آنکه همه چیز را به یاد آ ورد ، به شانه خان لالا
زد وخواب وخیلا ت اورا پاره ، پاره کرد . برای خان لالا که همه چیز را ازیاد
برده بود ، ناگهانی آمد ، چیغ زد ووای وای گفت ! پیر مرد چشم آ بی که یک
قد پریدن خان لالا را دید وچیغ اورا شنید نیز ترسید ویک قد پرید فکر کرد که
خان لالا به زبا ن انگلیسی به او میگوید که چرا چرا ؟ او نیز به زبان انگلیسی
به خان لالا گفت : که ببخشید ، ببخشید من سواری هستم شما مرا از
میدان هوایی برداشتید وقرار بود، تا به هوتل اتلا نتیک بر سانید . چون من
زیاد خسته بودم ؛ در سیت پشت سر خوابیدم . حالا نمیدانم شما مرا چرا
اینجا آوردید واینجا کجاست ؟
خان لالا همه چیز را بیاد آورد . هم ترسیده بود وهم میخندید وخدا را شکر
میکرد که هوتل اتلانتیک نزدیک او بود . پایان

٣- انگشتان مرگ
کاکا رحیم دو چشمش را به دروازه دعاهایش دوخته بود ، با تخیل اش چمن
آ رزو هایش را آ بیاری میکرد،گاهی دست به دعا میبرد وزمانی دست ودامن
عبادت را قایم می گرفت . از فرط درد جانگداز بواسیر طاقتش طاق شده بود
. هفتاد وشش سال عمرش را در وطن بدون درد سر گذرانیده بود .مگر ازدو
سالی که در کشور آ لمان آب در هاون غربت میکوبید ، مریضی عجیب
وغریبی در وجودش رخنه کرده بود . در آغاز آهنگ غفلت نواخت وخودش را
در کوچهء حسن چپ زد وکورگره دستمالش را به گدا هان بی آبرویی زمانه
باز نکرد . مگر آهسته ، اهسته احساس کرد ، که حتا نشستن نیز برایش
دشوار شده است . چنان پنداشت که کاسه صبرش لبریز شده ودرد از لب
های آن بیرون میجهد . تن به تقدیر دادوچهار مغز کورک رازش را به عیال
داری به جان برابرش شکستاند . ولب از دهن بگشود . مادر ابراهیم که از
مدتی متوجه پریشان حالی کا کا رحیم شوهرش شده بود . میدانست که از
دست سیاه سر دست و زبان بسته کاری جز اشک ریختن ودعا کردن
ساخته نیست ، کلید صندوقچهء راز شوهرش را به پسرش ابراهیم که حالا
صاحب مال ومنال شده واسم ورسم آ لمانی ها را هم نیز بلد گشته بود،
سپرد . پسر که توان بد حالی پدر را نداشت سرا سیمه او را نزد داکتر برد .
داکتر پس از آنکه مریضی کا کا رحیم را تول وترازو کرد به ابراهیم مشوره
داد که قبل ازرفتن وقت باید هرچه زودترپدر پیرش را بالای میز عملیات
بخوابا نند .
فضای اتاق شفا خانه که کا کا رحیم در آ ن بستری بود برای روح عقاب پرواز
او دلتنگی می کرد . با آ نهم غم ودرد لگد میکرد وپنج وقت نمازش را میخواند
واز بارگاه ایزدی حق حالا تنها برای جان جوری خودش استدعا می کرد .
پیش از مریضی پس از ادای نماز برای پدرومادر مرحومش برای جد وآ بایش
هفت پشت پس وپیشش دعا میکرد مگر حالا هوش وگوشش تنها بسوی
خودش بود. آرزو می کرد که خدا هر چه زود تر اور ا از درد لعنتی بواسیر
نجات بدهد .شب ها نیز با تسبیح ودعا بخواب می رفت . یک شب در خواب
دید که چند نفر مرد وزن سفید پوش بسوی او میآیند دست او را می گیرند و
اور ا به هوا می برند . هنگامیکه به پائین مینگرد زمین بنظرش برابر یک توپ
فو تبال کوچک میآید وقتی که از خواب بیدار میشود خودرا خسته تر از
همیشه میابد . تعبیر خوابش را جست وجو میکند . خود را تلقین میکند،
وخوابش را چنین تعبیر میکند که گویا مردان وزنان سفید پوش داکتران
ونرسان شفا خانه اند واو را به خاطر عملیات میبرند . ولی پرسش دومی که
چرا او را آنقدر دور با خود میبرند دل نازک او را میخورد با آنهم فال خوابش را
نیک تعبیر میکند وخود را دلداری میدهد.
با هزار مشکل به کمک دستان کوچکش از تخت خواب بر می خیزد در برا بر
آینه میایستد . دستی به موهای سفیدش که پژمرده تر از همیشه می
نمایدمیکشد ، به ریشش که خلاف میل همیشگی اش غیر منظم دراز شده
بود مینگرد . به چشمان کوچک سیاه اش که توان دید آنها خیلی ضعیف شده
بود خیره میشود ، ابروان سفیدش را پژمرده تر از همیشه میابد ، دهنش را
که درآن دندانی نمی نماید باز میکند به بیره هایش که نگ سرخ آ نها به

سپیدی گرایده بود ، دلسوزانه میبیند .چملکی های رویش را با دستش صاف
میکند . با قدبلندک در آینه میخواهد به سینه اش که حالا جز مشتی از
استخوان در زیر آن دیده نمیشود مینگرد ، آهی عمیقی میکشد وبه یاد روز
های که جوان بود ودر گذر علی رضا خان سر دستش دست نمیافت واز دم
شمیر مردانگی آب غیرت میخوردمی افتد .
در همین هنگام درد بالایش غلبه میکند چنین بنظرش میرسد که میافتد . در
برابر آینه ، چشمانش را غباری از سیاهی فرا میگیرد . با هزار دشواری
خودش را به بسترش میرساند وبا فشار دادن بیره بالای بیره میخواهد تا دیو
غول پیکر درد را مهار کند .
کا کا رحیم که گرفتار قفس وحشت درد بود متوجه درآمدن دوکتوران ونرس
ها نشد . یکی از آنها شانهءاورا نوازش داد واو را متوجه خود ساخت . کاکا
رحیم که در بیا بان نوش دارو میجست اینک با لای سرش سبز کرده است
خوشحال شد . با زبان نیمه شکسته هلو گفت . یکی از آنها بزبان آلمانی
چیزی گفت وکاکا رحیم چنین پنداشت که حال او را میپرسد. او که از درخت
پر بار زبان آلمانی تنها سه کلمهء( هلو ، گوت، ودنکه) را چیده بود خودش را
جمع وجور کرد وهر سه را یکی پی دیگری در میدان فگند .یکی از دوکتوران
دست چپ اورا گرفته ونبضش را دید . وبه دیگران چیز های گفت . باهمدگر
مشوره کردند ودستور دادند که کاکا رحیم را به اتاقی دیگری که در آن یک
تخته سیاه، سلاید ، تباشیر وتخته پاک پیدا بود ، ببرند .چپرکت کا کا رحیم را
در زیر تختهء سیاه گذاشتند . سپش نور اتاق را آهسته آهسته تاریک
ساختند . بر روی دیوار سفید تصویر جاهای گوناگون بدن انسان را بنمایش
گذاشتند همان داکتری که با کا کا رحیم گپ زده بود نزدیک به ده دقیقه
بیانیه داد.سپس کا کا رحیم را یک بغله خواباند دسکش رابری را پوشید
وانگشتش را داخل ساحهء زخم بواسیر کا کا رحیم کر د وبه دیگران چیز های
گفت بعد یکا یک شاگردان دانشگاه طب که دورهء استاژ شانرا سپری
میکردند دسکش بدست کردند وبه نوبت انگشتانشا نرا داخل ساحهء زخم
بواسیرکاکارحیم کردند .
کاکارحیم که اینک هیولای درد بر پیکرش چیره میشد سنگ عیرت افغانی بر
سینه زد وزبانش را در گرو خاموشی سپرد هنوز نوبت نفر هشتم سپری
نشده بود که کاکارحیم زیر بالهای هیولای درد جان به جان آفرین سپرد
وخنیاگر زمانه برایش آهنگ خاموشی سرود وانگشتان مرگ نفسش را از
پائین کشید .
فردا جسد بی جان کاکا رحیم را به پسر بزرگش دادند وگفتند که پدر پیرش
در زیر عملیات هنگام بیهوش جان سپرد . پیان .

٤-معجزه
داستان کوتاه طنزی نوشته: :یری میاز گوتیلف
بازگرداننده به د ری: داکتر حمیدالله مفید
داستان دو دانشجوی طب که سالیان پیش بسیار به سادگی پولدار شدند .
چیزی که امروز مردم کمتر به آن باور دارند.
دو دانشجوی طب به یک شهرک کوچک مسافرت کردند وطبق معمول دریک
مهمانسرای جا بجا شدند .هوتلی یا مهماندارمهمانسرا به گونه یی معمول
نام آنها ، پیشه وکسب وکار واینکه چی مدتی را در آنجا سپری میکنند از آنها
پرسید ؟ در پاسخ گفتندکه : ((ما نزدیک به چهارهفته را اینجا سپری خواهیم
کرد وما داکتران مشهور شهر
(( گلوکشتات)) هستیم . مگر لطفأ برای کسی نگوئید زیرا در نظر داریم تا در
این شهر یک آزمایش جالب علمی را براه بیندازیم ، که به این منظور به
ارامش نیاز داریم . )). مهماندار ما جراجو از آنها پرسید :
این چگونه آزمایشی خواهد بود؟
آنها گفتند :(در شهر (گلوک شتات ) ما به یک معجزه یی نایل شدیم ،که با
استفاده از آن مرده ها را دوباره زنده کردیم؛ برای این آزمایش در شهر
(گلوک شتات) سه هفته زحمت کشیدیم میخواهیم در این شهر در شرایط
دیگر این آزمایش را دو باره تکرار کنیم .). در همین هنگام آنها شهادتنامه یی
را که از شهردار (گلوک شتات ) بدست آورده بودند . ودر آن این معجزه باور
نکردنی تصدیق شده بود به مهماندار نشان دادند .
طبعی است که مهماندار یا هوتلی این ماجرا را بزود ترین فرصت به دیگران
بازگو کرد ودر شهر آوازه * آنها
برق آساپخش شد . در آغاز مردم بر این معجزه آهنگ تمسخرنواختند . مگر
آهسته، آهسته گشت وگذار وکار های دودانشجوی جوان مورد دلچسپی
مردم قرار گرفت.یکی آنها را مخفیانه تعقیب میکرد وبه دیگری میگفت :
( آ نها اغلب به گورستان شهر میروند وبرای مدت مدیدی با لای یک قبر
ایستاده میشوند . وبویژه بالای قبر زن جوانی که شوهر اش تاجر است ،
دیر تر توقف میکنند. )دیگری میگفت : ( بلی! آنها در با ره خانم جوانمرگ
تاجر ودیگر مرده ها چیز های از ما پرسیدند .)آهسته ، آهسته در فضای
شهرحالت اضطراب ودستپاچگی عجیب وغریب حکمفرمایی میکرد . مرد
تاجر نخستین کسی بود که حقیقتأ به پیروز ی آزمایش ومعجزه زنده شدن
مرده ها باور کرد .او در این مورد با داکتران طبی شهر که آنها نیز حالا کم
،کم در اینمورد قیافه یی جدی بخود گرفته بودند ، گفتگونموده افزود : در
10
شهر (گلوک شتات) این آزمایش علمی سه هفته را در بر گرفت که در شهر
ما نیز در حالت سپری شدن است ؛ حالا باید یک حادثه یی رخ بدهد .
در پایان سه هفته دو دانشجو از مرد تا جر نامه یی در یافت نمودند ، که در
آن نوشته شده بود :
((من خانمی داشتم که واقعأ فرشته بود . و او را بسیاردوست داشتم مگر
او مریضی سختی داشت از همینرو من نمیخواهم تا با جسم علیل ونا
توانش دو باره زنده شود ورنج ببرد . خواهشمندم تا آرامش اورا ازیت نکنید
)) مرد تاجر در پاکت خط یک نوت بزرگ پول را نیز بعنوان دستمزد کار علمی
برای دو دانشجو گذاشته بود.پس از این نامه ، نامه ای دیگر ی به آنها از
مردی که میراث بزرگی از کاکا یش به ارث برده بود و از زنده شدن دوباره او
تشویش داشت رسید .
خانمی که پس از مرگ شوهراش دوباره ازدواج کرده بودطی نامه یی به
آنها نوشت :
((شوهر سابق من کهنسالی بود که دیگر نمی خواست زنده بماند ، او آ
رامش خود را کمایی کرد .))
در این نامه ودر نامه های دیگرکه پیهم به آنها میرسیدند ، یکمقدار پول نقد
نیز گذاشته بودند .
دو دانشجو از نامه های رسیده ووجوهی که به آ نها میرسید بکسی چیزی
نمیگفتند ودر کار به اصطلاح پژوهش خود در گورستان شهر ادامه میدادند .تا
آنکه شهردار(شاروال) شهر که تازه انتخاب شده بود وآرزو نداشت که به این
زودی ها برکنار شود نزد آ نها امد . وبه آنها وجوهی نقدی بزرگی پیشکش
کردوگفت شرط ما این است که شما بزودترین فرصت آزمایش علمی تانرا در
این شهر توقف بدهید . واز این شهر بروید . ما به این باور رسیده ایم که شما
با آزمایش علمی تان مرده ها را زنده کرده میتوانید .وما بشما یک شهادتنامه
نیز میدهیم که شما مرده ها را زنده کرده میتوانید .
دو دانشجو که به اصطلاح به این آزمایش کا میاب شده بودند پول ها را
گرفتند بکس های شانرا جمع کردند ودر حالیکه لبخند پیروزی بر لب داشتند
شهر را ترک کردند.(خدا مراد آنها را داد از ما وشما را نیزبدهد ). پایان



طبقه بندی: متفرقه،
[ چهارشنبه 26 مهر 1391 ] [ 02:05 ب.ظ ] [ علی اصغر علی جانی ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ


نوجه ده

آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

کد کج شدن تصاویر

ایجاد خبرنامه ایمیلی
href=http://www.20tools.com/salavat>کد صلوات شمار برای وبلاگ

javahermarket

وب هکس

[mailaction]
پخش زنده حرم